سرزمین لاهوتآنچه گذشت: نادیا توی کارخونه ی متروکه با شخصی به اسم دارسی آشنا شد و بعد امیر رو دید و آوردش خونه پوریا ...این قسمت: کتابخانهدختر با قدم های کشیده از میان راهروی باریک به سمت سالن اصلی کتابخانه حرکت کرد، از کنار چارچوب در ورودی که گذشت بوی گرمای سالن به مشامش رسید. کمی تعلل نمود و سپس با تشویش خاطر خود را به مسئول کتاب خانه رساند، بدون آنکه نگاهی به زن پیر بیاندازد اسم و تاریخ ورود خود را درون دفترچه ی کتابخانه نوشت و به سمت انبوه قفسه های کتاب حرکت کرد. هم زمان که به آرامی از کنار جلدهای مختلف کتاب می گذشت، با خود اندیشید که این بار چه کتابی را باید انتخاب کند؟ بعد از اینکه هیچ کدام از اسم های روی کتاب های کهنه به دلش ننشت، تصمیم گرفت گوشه ای به دور از نور آفتاب سوزان بنشیند و تمامی سوالات ریز و درشتی را که او آزار میداد درون دفترچه اش بنویسد.به پشت صندلی همیشگی اش که رسید تلاش کرد بدون سر و صدا پشت آن بنشیند اما طبق معمول چوب های قدیمی غیژغیژشان را به کل فضای خاموش کتابخانه سرایت دادند. دختر تقریباً اطمینان داشت که جز او و خانم کتابدار فرد دیگری آن وقت ظهر درون کتابخانه پرسه نمیزد، هرچند که همیشه تعدادی دبیرستانی برای مطالعه به آنجا می آمدند اما گویا این وقت ظهر برای خوردن نهار به خانه هایشان برگشته بودند. دختر خسته و درمانده سری تکان داد و دفترچه ی یادداشت اش را گشود، آه که در طول این دو ماه چه چیزهایی بر او و دفترچه ی سبز جلبکی اش نگذشته بود؛ البته خودش را تصحیح کرد زیرا اکنون در انتهای سومین ماه از شروع حوادث اخیر قرار داشت. نگاهی به نوشته های درون دفترچه انداخت، درست همان زمانی که گیج و مبهوت درون ساختمان نیمه مخروبه ای چشم گشوده بود، زمانی که هیچ چیزی از گذ
برچسب:
نویسنده: آراد دادخواه
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 13:52